تبليغاتX
بهار سبز
بهار سبز

فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت .


یادمان باشد

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند

یادمان باشد که : لزومی نداردهمانقدرکه تو برای من عزیزی،من هم برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یکشنبه 24 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

شعر مادر از فریدون مشیری

تاج از فرق فلک برداشتن 


جاودان آن تاج بر سرداشتن


در بهشت آرزو ره یافتن


هر نفس شهدی به ساغر داشتن


روز در انواع نعمت ها و ناز


شب بتی چون ماه در بر داشتن


صبح از بام جهان چون آفتاب


روی گیتی را منور داشتن


شامگه چون ماه رویا آفرین


ناز بر افلاک اختر داشتن


چون صبا در مزرع سبز فلک


بال در بال کبوتر داشتن


حشمت و جاه سلیمانی یافتن


شوکت و فر سکندر داشتن


تا ابد در اوج قدرت زیستن


ملک هستی را مسخر داشتن


برتو ارزانی که ما را خوش تر است


لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

جمعه 22 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

شما استثنایی هستید .

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد


او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد

دست ها بالا رفت.

او گفت:

من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید

چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.

او جواب داد خوب.اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت: هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم

شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

***

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم،مچاله می شویم و با تصمیم هایی که می گیریم

و یا تصمیم هایی که برایمان می گیرند و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .


و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.


کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار ،شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید .


ارزش ما در این جمله است که:



ما که هستیم؟


هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید .

سه شنبه 19 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

یک ایمیل از طرف خدا

«بدانید آن کسی که شما را آفریده دوستتان دارد و همواره مشتاق است که به شما کمک کند.»  “کاترین پاندر”


وقتی اواخر شب از میهمانی برگشت به رایانه‌اش نگاهی انداخت تا ایمیل‌های رسیده را چک کند و در آن میان یک ایمیل بیشتر توجه‌اش را جلب کرد. آن را خواند: امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می‌کردم و امیدوار بودم که با من حرفی بزنی، حتی با چند کلمه نظرم رو بپرسی، یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می‌خواستی بپوشی…

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر کردم چند دقیقه‌ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام…”


اما تو خیلی مشغول بودی…

یکبار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز اینکه روی یک صندلی بشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می‌خواهی با من صحبت کنی، اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت زنگ زدی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.


تمام روز با صبوری منتظرت بودم…

با آن همه کارهای مختلف گمان می‌کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرفی بزنی.

متوجه شدم قبل از ناهار دائم دور و برت را نگاه می‌کنی، شاید چون خجالت می‌کشیدی که با من حرف بزنی سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می‌رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی‌دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می‌دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت رو جلوی آن می‌گذارنی، در حالی که درباره هچ چیز فکر نمی‌کنی و فقط از برنامه‌هایش لذت می‌بری… باز هم صبورانه انتظارت رو کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه می‌کردی، شام خوردی، باز هم با من صحبت نکردی.


موقع خواب… فکر می‌کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده‌ات شب به خیر گفتی، به بستر رفتی و فورا به خواب رفتی…


اشکالی نداره… احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده‌ام.


من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می‌کنی. حتی دلم می‌خواهد یادت بدم که چطور در برابر دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هروز منتظرت هستم.


منتظر یک سرتکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه‌ای از قلبت که متشکر باشد…


خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب من باز هم منتظرت هستم.

سراسر پر از عشق تو… به امید آن که شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آن که از مادر بیشتر به تو مهر می‌ورزد…

یکشنبه 10 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

الهی

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم

بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که

بخشیده می شویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

شنبه 9 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

یوسف

ما همه یوسفیم

افتاده در چاه 

چاه دنیا

و هر از گاهی خدا 

راه کاروانی را به سمت چاه ما می اندازد

تا طنابش را به چاه بیندازد

طنابی که راه را از چاه به ما می شناساند

طنابی که آن سرش وصل است به عزیزی مصر

و حال

این ماییم که این سر طناب را بگیریم و بالا رویم

یا نه...

جمعه 8 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

پیرمرد و نوه اش!

رفته بودم فروشگاه...

یکی از این فروشگاه بزرگا, اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش!

یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی ور ور و غرغر  می کرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!

جلوی قفسه خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد...

پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.

دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!

من بسیار تعجب کرده بودم.

بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!

پیرمرده با این قیافه :| منو نگاه کرد و گفت:

عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون اسمش سیامکه!

دوشنبه 4 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

عشق چون خورشید است

عشق چون خورشید است

و فرد چون كوه یخ

خورشید عشق كوه یخ را ذوب میكند

ودریایی پهناور به وجود می آورد

بنابراین جست جوی عشق همان جست جوی خداست



عشق تنها نور زندگی است

همه چیز دیگر تاریكی است


زخم های دل با پوشاندن شفا نمی یابد


آنگاه كه عشق ورزی ،خدا در هر سو حاضر است 

آنگاه كه نفرت وجودت را تسلیم خود سازد 

ابلیس در هر سو حاضر است

جایگاه توست كه خود را بر واقعیت تحمیل كنی 

یکشنبه 3 اردیبهشت1391  توسط Sar  |

 

چه کسی موثرتر هست؟

چه کسی موثرتر هست؟

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.


او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”


پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.


هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.


” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .”

سه شنبه 29 فروردین1391  توسط Sar  |

 

چوپان دروغگو

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

 پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم.

جمعه 4 فروردین1391  توسط Sar  |

 


درون زندگی به آنهائی دل می بندیم که ما را نمی خواهند واز وجود آنهائی که مارا می خواهند بی خبریم وشاید آن تنها دلیل تنهائیمان باشد.

 

اساسنامه نشریه بهارسبز جوانان
شعر لینا روزبه حیدری

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0
آمار بازديدكنندگان